تبليغاتX
دل نوشته های یک سمپادی وبلاگ


دل نوشته های یک سمپادی

آبـــــــــــــ بـــــــــــــا بـــــــــــــا نـــــــــــــا نـــــــــــ ...

درود!

امروز بعد از ماه ها بالاخره به وبلاگ سر زدم!!!

خییییییییییییییییییلی خییییییییییییییییلی معذرت از تموم کسایی که نظر گذاشتن!

همه رو خوندم!

سعی می کنم اونایی که مربوط به خودم(!) بودن رو همین جا ج بدم:

نگین و رومینا:

ممنون بچه ها :-*

حسین:اشکالی نداره!پیش میاد! ;)

محمد:ببخشید که من استقلالی هستم دیگه! :|

زارا:SrYyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy :((

الآن به دلایلی که پائین پست خواهم گفت(!)،نمی تونم بلینکم ولی همین جا اعلام می کنم:

دوستان اینم یه وبلاگ توپ مخصوص بروبچ 2/3 ـه مدرسه ی راهنمایی فرزانگانِ کرج==>

www.3ihayesampad.blogfa.com

و این هم وبلاگِ زارا جون(یکی از بچه های همین کلاس):

starcafe.blogfa.com

حتما بسرید! ;)

خب!

محمد صادق:نه بابا بحث اصن اون نیس! :D

این مدت کلا نیومدم سمت بلاگفا! :D

فک کنم یادم بره بعدا هم بسرم! :( sry :D

النومین گریفندور و شیدنری ریونکلاو( :D ):

قربونت من الآن وقت ندارم نظراتو تائید کنم بعد بیام هاگوارتز؟! =))

مرسی ولی ایشالا تابستون!(اگه وقت شد!)موفق باشید ;)

سایه:فقد می تونم بگم " :D "

  :D

خب!

دوستان این به اصطلاح(!) یه اطلاعیه س!

اطلاعیه ی پایانِ کارِ بلاگ!

می خواستم خدمتتون عرض کنم که اینجانب دیگه اصابِ بلاگفا رو ندارم! :-L

می خواستم پایانِ کارِ وبلاگو اعلام کنم که دیگه به زحمت نیفتید و نظر بذارید! :D

همین دیگه!

دلیل هم نخواید!فک کنید فردا دارم می میرم! :)) چه فرقی داره دلیلِش چی باشه؟!

ولی به احتمال زیاد همون بالایی(نداشتن اصابِ وَر رفتن با بلاگفا!!!)

+وقت هم تنگه تا حدودی! :دی

GoOd! :-؟

موفق باشید :)

و " ب د ر و د " :-h

:)

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 21:9 توسط Selena Star| |

درود
خو راستش تو این پست می خوام راجع به پیوندای بلاگ بگم و ازتون دعوت کنم که اگه زبونم لال،روم به دیوار و ... بیکار بودید،یه سری هم به اینا بزنید؛پشیمون نمی شید!(چرا؟!چون سلیقه ی من بودن! :دی)
خو اولیش که یه بلاگ گروهی هستش و مال کلاس پارسالم 2/2 ـه!
راستش نسخه ی اصلی این بلاگ رو در دسترس نداریم چون یه سری آدم دور از جون کرمو اومدن هکیدن و و و ...
ولی دوستان(غیر از من!)سعی کردن دوباره یه وب جدید با همون آدرس(24shar)را بندازن و خاطرات و ... رو توش بنویسن!
اممممم بتهون توصیه می کنم حتما از تجربیات 24 تا شرّ فوق شیطون آتیش سوزون :دی استفاده کنید و این که سوالی هم تو زمینه های فعالیتیشون داشتید،در خدمتم :دی
دومیش که سمپادسیتیه و عشق من!!!
هر کی سمپادیه،حتما توش عضو شه!
سایت فوق العاده خاطره سازیه من که خیلی حال می کنم باهاش! :دی
سومیش مال دوستم شقایقه!23 مین شر 2/2!!!اگه طرفدار کسری اید،حتما یه سر به این بلاگ بزنید!
چهارمیشم مال اولین شرّ 2/2-سارا-ست!خیلی وقته آپ نشده ولی به محض اینکه سرش خلوت شه،حتما بهش سر می زنه!خبرای مختلف و عکس پکس و ... از جاستین بیبر و اخیرا از سلنا گومز حال بهم زن!!!کم ترین علاقه نسبت به جاستین شما رو به سمت این بلاگ خواهد کشید!(wow :دی)
پنجمیشم کلا وللش :-" هیچی باو وب سایت مدرسه ی خودمونه :-@ ما خودمون ازش فراری ایم برا همین دلم نمیاد شمارم بدبخت کنم پس دعوتتون نمی کنم بش سر بزنید! :دی
شیشمیشم باز مال شقایقه!بچه م سوارکاره جو برش داشته اومده وب زده و خاطراتشو نوشته :دی حالا شما جوونمردی کنید و نزنید تو ذوقش و برید و نظر بذارید براش بلکه دلش خوش شد وبلاگ زده :دی
هفتمیشم باز مال شقایقه! :-دبلیو بیکاره دیگه می شینه وبلاگ می زنه :دی مطالب جالبی داره خیلی وقته آپ نشده ولی مطالب قبلی ش قشنگن :) حتما یه سر بزنید! :)
هشتمیشم مال پرنیاس!(نمیدونم چندمین شرّ فقط بدونید 2/2ایه دیگه :دی)مطالبش کم هستن ولی همون یکی دوتا هم باحالن!بسرید!
نهمی مال دوست عزیزم سروینه!یه جورایی مطالبش شخصی ان ولی مطلب جالب هم توشون پیدا میشه :-" :دی بسرید حتما!
دهمی مال یکی دیگه از دوستام-سحر-ـه!مطالبش قشنگن و باحال حتما سر بزنید!
یازدهمی مال دو تا از فرزانگانی های همدانه(اگه اشتب نکنم!)مطالبش خیلی توپن!حتما سر بزنید!
دوازدهمی مال دوووووووووووووووووووووستم سیماس!اینم اکثرا مطالبش جنبه ی شخصی دارن و احساسی ... ان ولی مطلب کلی هم داره و در کل قشنگه بلاگش! :)
سیزدهمی هم یه بلاگ دیگه برا کلاس پارسالیمه که برا در آوردن حرص هکراش زده بودم و دیگه حسش نیومد آپش کنم!دوتا مطلب بیشتر نداره!ولی همونشم بم انرژی میده :دی شما دلتون خواس نسرید جهنم :دی
چهاردمی مال کلاس امسالمه!3/1 در واقع!یکی دو ماه بیشتر نیس که زدیمش!خاطرات کلاسی و ... رو اگه وقت شد توش می نویسیم و مطالب متفرقه هم هس توش!حتما بسرید!
پونزدهمی هم مال یکی دیگه از دوستان فرزانگانی به اسم پرستوئه!خیلی مطالب قشنگی داره مخصوصا اون مطلب THE BEATLES ش که بد چش منو گرف :دی حتما سر بزنید!
شونزدهمی مال یه فرد... :-؟ اصن ایشون کی باشن که بخوام توصیفشون کنم؟! :-دبلیو :دی بلاگ جالبیه؛ارزش سر زدن داره :)
هیودهمی مال یه 2/2 ای که شماره شو نمیدونم :-" به اسم پانته آ ;) مطالب کمی داره ولی قشنگه بازم!سر بزنید حتما!
هیژدهمی هی وای من :-او :-او :-او مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتزه که خیر سرم توش عضو شده بودمااااااااااااااااااا :-او همین الآن یادم افتاد که حدود یه ماهه بهش سر نزدم :-او نمره صفرم نمیشه :دی بیچاره شدم :(( دیگه کی به من یاد میده جادو کردنو؟! :-هی روزگار اممممم من که ترجیح میدم اونورا آفتابی نشم ولی شما اگه دلتون خواس فک کنم هنو وقت داشته باشین برا ثبت نام کلاساش!سر بزنید!مال یکی از فرزانگانگانیایه( :دی )تهرانه به اسم ملیکا یا بهتر بگم ملیکا پاتر :دی
نوزدهمی مال یه 2/2 ای که شماره شو نمیدونم :-" به اسم زهراس :* مطالبش عاشقونه و ... س!قشنگه مطالبش!حتما سر بزنید!
بیستمی مال جناب پائول هنریه :دی مطالبشون طنزه و جالب!حتما سر بزنید!
بیست و یکمی امممممم والّا راستش من فقط لینکیدم هنو خودم نرفتم ببینم چیجوریه :-؟ یعنی یه بار رفتما ولی... :-؟ اگه سمپادی بودید برید ببینید چجوریه بعد به مام بگین بریم :دی
بیست و دومی سایت الون خودمونه!بازم اگه سمپادی بودید بش سر بزنید و عضو شید!می خوایم راه اندازی کنیم و کمبوده کاربر داره در حال حاضر :دی بیاید و عضو شید دیگه :(با این همه شوق و ذوق رفته سایت درست کرده واسه من و شماها دیگه :( عضو شید پس! :دی
بیست و سومی سایت سمپادی هاس که از بین ادمیناش فقط ببل خانو می شناسم :دی
بازم اگه سمپادی بودید برید و توش عضو شید تازه جاتون خالی و سوز به دلتون چون اونجا اسپم کده هم داره :-" اسپم پشت اسپم یَک حالی میده که نگو :دی بیاید شمام حال کنید :دی
بیست و چهارمی مال یکی از حلی 4 ایاس!امممممم والّا من که در جریان نیستم ولی خو کلا به این موضوع اعتقاد دارم که خاکی که سمپادی ها بهش دس بزنن،طلا میشه :دی پس حتما به اینجام سر بزنید :)
بیست و پنجمی هم مال هم اسم عزییییییییییییییییییییییییزمه :* :* :* من که پروفایلشونو دیدم و متوجه باحالیشون شدم :)) به احتمال زیاد وبشونم باحال خواهد بود :-> سر بزنید حتما! :)


بهله بهله ما این همه زور می زنیم وب مردمو تبلیغ می کنیم اونوقت اونا یه کلیک خشک و خالی هم نمی کنن تا بیان اینجا و به ما سر بزنن :-دبلیو :-هی روزگار
پ.ن:از این تیکه ی منّتش خیلی خوشم اومد :)) =))
شوخی بود :)
موفق باشید :)

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 1:34 توسط Selena Star| |

درود
خب اینم مشخصات یه دختر خوب(سفارشی :|)
یه دختر خوب
يه دختر خوب براي اينکه توي مهموني تحويلش بگيرن قيافه نميگيره و اداي آدم پولدارارو در نمياره
يه دختر خوب پشت سر حتي حيوانات هم غيبت نمي کنه
یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته :دی
يه دختر خوب شب زود نمي خوابه که صبح زود بيدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشي کنه
يه دختر خوب خودش رو زوري توي دل کسي نبايد راه بده
يه دختر خوب براي اينکه مورد توجه قرار بگيره اسمشو عوض نميکنه (صغرا= هاني - کبري= ماني)
يه دختر خوب اولآً دوچرخه سواری نمي کنه حالا مي خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه
يه دختر خوب توي مسافرت به خاطر کسي که روش کليد کرده، باباشو توي منگنه قرار نمي ده که بابا تندتر برو!
يه دختر خوب عکسهاي پسر خوشگلا مانند حميد گودرزي شادمهر عقيلي و ... محمدرضا گلزار رو یه در و ديوار اتاقش نمي چسبونه
يه دختر خوب سوار هر ماشيني نمیشه؛پیکان 47 و امثال اینا!
يه دختر خوب وقتي لباس آنچناني براي خودنمايي ندارد از همسايگانش قرض نمي کنه
يه دختر خوب راه به راه از اون کوفتيا نميماله که فردا هم سرطان بگيره و انتظار ترحم داشته باشه
يه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمي داره بندازه رو سرش مثل روسري
يه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالي نمي کنه
يه دختر خوب با همسايشون که خوشگل تره لج نميشه
يه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمي ندازه
یه دختر خوب وقتي بهش نگاه نمي کنن خود نمايي نميکنه (به راههاي مختلف) باز هم نکته تستي
يه دختر خوب باباش هر چي بگه گوش مي کنه نمياد پيش مامانش ننه من غريبم بازي درآره
يه دختر خوب بيشتر از 10 دقيقه توي wc نمي مونه
يه دختر خوب به خاطر بعضي مسائل چترش را باز نمي کنه يه دختر خوب وقتي بلد نيست رانندگي کنه چرا بايد زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
يه دختر خوب توي روي مامانش وانميسته و به خاطر قراري که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نميگه
يه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمي پيچونه
يه دختر خوب يواشکي دست تو جيب باباش نميکنه
يه دختر خوب به خاطر اينکه بهش گفتن بی ادب گريه نمي کنه
يه دختر خوب جو نميگيرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمايش نميزاره
يه دختر خوب هيچوقت بدون گواهينامه رانندگي نميکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بريزه
يه دختر خوب هيچوقت زودتر از اينکه از شير بگيرنش عاشق نميشه
يه دختر خوب بيشتر از 3 ساعت توي حموم نميمونه
يه دختر خوب بايد خوب باشه نه اينکه اداي خوبا رو دربياره :)
پ.ن:با تشکر :|

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 15:0 توسط Selena Star| |

این امضای خواهرم به دل نشست گفتم اینجام بذارمش:
آنقدر دل کندن از تو سخت است که در آخرین واگن قطار نشسته ام
تا هر چقدر می شود،دیر تر ترکت کنم
می پرسم:چه کار می کنی؟!
می گویی:به آینده فکر می کنم
می پرسم:آینده؟!
می گویی:آ:آری؛کاش      ی:یک بار       ن:نشان دهی       د:دوستم داری       ه:همین...

 
نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 15:32 توسط Selena Star| |

موندم از کجا شروع شد*****که تو رو دوباره دیدم*****هنوز از راه نرسیده *****به ته قصه مون رسیدم
یکی جز من تو دلت بود*****واسه این بود برنگشتم*****وقتی لبخندتو دیدم*****حتی از خودم گذشتم
این فداکاری من رو*****دیگه جز من کی می دونه؟*****جز تویی که خوبیهامو*****دیگه یادت نمی مونه
شاید اصلا دیگه یادت بره که*****مثل قدیم جون منی*****ولی یادت نره خوشبختی الآنتو****مدیون منی
شاید اصلا دیگه یادت بره که*****مثل قدیم جون منی*****ولی یادت نره خوشبختی الآنتو****مدیون منی
                                                    ***********************
وقتی محتاج تو بودم*****تو فداکاری نکردی*****حال و روز منو دیدی*****اما باز کاری نکردی
شونه خالی کردی از من*****با هزار عذر و بهونه*****درد و دل کردم دوباره*****با در و دیوار خونه
این فداکاری من رو*****دیگه جز من کی می دونه؟*****جز تویی که خوبیهامو*****دیگه یادت نمی مونه
شاید اصلا دیگه یادت بره که*****مثل قدیم جون منی*****ولی یادت نره خوشبختی الآنتو*****مدیون منی
شاید اصلا دیگه یادت بره که*****مثل قدیم جون منی*****ولی یادت نره خوشبختی الآنتو*****مدیون منی
محسن یگانه

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 10:9 توسط Selena Star| |



سیس من تو فکرم!


خیلی جالبه
یعنی خیلی خیلی جالبه
یعنــــــــــــــــی خیلی خیلی خیلی جالبه هااااااااااااااااااا
چی؟!نمی دونم والّا کلا جالبه
زمین آسمون دریا صحرا نت مانیتور مدرسه کتاب خواب کلا همه چی جالبه
یه چیزی می خوام بگم ولی لطف کنید هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ برداشتی نکنید از این حرفم فقط بشنوید و مث بقیه چیزا  خیلی راحت از کنارش رد شین!!!
می خواستم بگم:دلم برا همتون تنگ میشه!!!
اینم یه جمله ی تاثیرگذار :-؟؟ که با اجازه ی گیتاجان گذاشته شده:
تن مرد و نامرد یکیست؛باید زمان بگذرد تا بفهمی مرد کیست!!!
*جدیدا یه سری چیزا فهمیدم که اگه همون جوری که فک می کنم باشن،باید بگم خیلی آدم پستی ام
پاینده باشید
بدرود

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 21:32 توسط Selena Star| |


متن پیغام گیر یک لات:حاجیتون رفته ددر،بعد از سوت بلبلی فرمایشتون رو بفرمائید،جیک ثانیه جیرینگی تیلیف می زنم،جمالتون رو عشقه دربست،اصن جمالتون گلبارون،زت زیاد
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 0:29 توسط Selena Star| |

"اومدم در خونتون ولی نبودید"
اینم یادداشت
تاریخ:12/6/2011
زمان:از ظهر تا الآن(8:30)
امضا:&|*&|*&|*&|*
 :( :| :)

نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 20:19 توسط Selena Star| |

درود
این یه بیت شعرُ داشته باشین تا بعد:
یا رب به من یاری بده تا خوب آزارش کنم
زجرش دهم خوارش کنم از خویش بیزارش کنم
واو خیلی حال می کنم با این بیت معلومه حافظ هم بـــــــــــــــــــــله :-" :-" :-"
پ.ن:حالا این حافظ یه چی گف،شما چرا جدی می گیرین؟!کسی رو آزار ندینا :)
پ.ن1:شاعرش حافظ بوده دیگه،نه؟!=))))))))))))))))))))))))))
تا درودی دیگر......!

نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت 23:56 توسط Selena Star| |

درود
بچه ها این پروفایلُ داشته باشین:
http://zendegiamamarg.blogfa.com/Profile/

خیلی باید سخت باشه
اینجاس که می گن:
دلخراش است که عاشق به مرادش نرسد
در پی عشق بسوزد به یارش نرسد
آنچه بر لوح زمان می ماند راه و رسم سفر است
رهگذر می گذرد...
پ.ن:امیدورام این خانومی که لینک پروفایلشونو گذاشتم رو وبلاگم ناراحت نشه از دستم؛فقط یه لحظه دلم واسش سوخت همین...امیدورام.................!!!
همین دیگه
راستی بچه ها اگه دیدین طول میکشه که نظراتتون تائید شه،تعجب نکنید کمتر نت میام!!!
پ.ن:تو رو خدا گیر ندین به این جمله بالایی هاراجع به اون بالا بالا ها نظر بدین و بگین اگه جاش بودین،چیکار می کردین...
بدرود
نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 15:9 توسط Selena Star| |

چقد .............. ـه زمانی که وارد کلاس بشی و تیچر کارنامه تو بده و بگه آورین آورین تاپ شدی،بعد بچه ها به جای این که تبریک بگن،هی فُش پشت فُش خدایااااااااااا... :دی
جاتون خالی کلّی فُش جدید یاد گرفتم امروز... :دی
و باید بگم این همون لحظه ایه که باید بگی:غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز!!! :->
بدرو[د]!
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 20:50 توسط Selena Star| |

درود
وای امروز که مامانم با کلی مشت و لگدبیدارم کرد،اول صُبی فک می کردم خیلی روز بدی باشه...
آخه هم آزمون جامعداشتیم و همم از خواب شیرین بیدارمون کرده بودن
ولی نمی دونین چقد خوش گذشت(حیف که تموم این خوشیا تنهایی گذشت و هیچ کدوم از بچه ها اونجا نبودن)
ازمون جامع رو که؛بگم **** توش
۲۰ تا سوالش موند لامسب هر چی می نوشتی تموم نمی شد که...
تازه ۱۰ دیقه هم دیر رسیدم به جلسه
و کلا جغرافیا و تاریخم سفید موندن
بقیه هم که اوضاع خوبی نداشت(فقط منتظرم دهقانی بگه سوالات شیمی آسون بود که بزنم تو دهنشا)
ریاضی هم که حوصله نداشتم یکی دوتا رو نزدم
زیست رو هم نگه داشته بودم تو مَد بخونم
سر جمع واسه هفت تا درس نیم ساعت بیشتر وقت نذاشته بودم،۳۰ تاشو درست زده باشم،از سرمم زیاده
ادبیات هم که همش حفظی بود و یه جوری سرهم بندیش کردیم
ولی فیزیکش محشر بود خیلی توپ بود هم سوالاتش هم جواباش
به محض این که امتحانم تموم شد،رفتم پیش سیما و ازش خدافظی کردم و خواستم برگردم خونه،گفتم برم سر اردلان و با اتوبوس برم که خیلی فاز میده...
دوستان تا یه جایی همراهی مون کردن و بعدش سوار اتوبوس شدم...
اون پشت نشسته بودم و داشتم کتاب می خوندم،بعد یهو چِشَم افتاد به دوتا بچه ی ۵،۶ ساله...
یکی دختر و اون یکی پسر...
دختره این شکلی بود==>
پسره هم این جوری==>

هردوتاشونم تو بخش خانوما نشسته بودن پیش ماماناشون البته من هر چی سعی کردم مادر این دختره رو پیدا نکردما
ولی مادر پسره بغلش بود؛اون بغل نه؛این یکی؛یعنی کنارش نشسته بود
یه چنتا ایستگاه که گذشت،دوتا صندلی بغل من خالی شدن...
دختره با کلی دَک و پُز بچگونه اومد نشست کنار من
پسره هم بدو بدو اومد نشست کنار اون
قدیما یه عُجب و حیایی بود؛الان دیگه اونم نیست مَردُم جلو مادرشون........
خلاصه...
وای این دختره داشت کتاب منو نیگا می کرد و همش سعی می کرد سرش به سمت من باشه و اونورُ نیگا نکنه ولی امان از دست این پسره
دم به دیقه خودشو می کشید نزدیک تر و همش سعی می کرد جلو چشم دختره باشه
این دختره ی بیچاره هم همش خودشو می کشید به سمت من...
من بدبختو بگو که داشتم له می شدم نزدیک بود خانوم بپره تو بغلم...
بازم یه چن دیقه گذشت بعد از یه مدّتی مامان پسره گفت:چیچی(اسمشو نفهمیدم والّا)بیا بشین اینجا...
بعد این پا شد،رفت نشست وَرِ دل نَنَش
بعد از این که رفت دختره خودشو از من کَند و یه کم اون طرف تر رفت...
دو دیقه بعد در حالیکه سرم تو کتابه بود،با خودم حس کردم چقد اینجا آرومه...سرمو برگردوندم به سمت دختره و دیدم داره با حسرت به پسره نیگا می کنهخدایاهمچین قیافه گرفته بود که بیا و ببین
آری آری اونجا بود که من فهمیدم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله عشق کار خودشو کرده و بسوزه پدر این عاشقی پدر سوختهکتابُ بستم و منتظر نشستم تا قسمت بعدی رَم اجرا کنن
بعد یهو صندلی ای که رو به روی پسره بود،خالی شد...پسره سرشو برگردوند و گفت:
امممممم اونجا هواش خوب نیستپاشو بیا این جا بشین{آره جون عمّت؛هواش خوب نیس}
دختره هم که از خدا خواسته عین موشک از جا کنده شد و بدو بدو رفت نشست اونجا
{شرم و حیات تو روحم بچّه}
بعد با هم نون بیار،کباب ببر بازی کردن
حیف شد؛یعنی خیلی حیف شد که بعدش دیدم نزدیک خونمونم و باید پیاده شم
می خواستم بقیه شم ببینم{باو بقیه شم همین نون بیار،کباب ببر قرار بود باشه دیگه...}
خیلی روز خوبی بود،خیلی خیلی تا حالا انقد از یه چیز خوشم نیومده بود اصن خیلی واسم جالب بود مخ زنی های پسره و دلبَری های دختره
اگه مامان پسره اونجا نبود،موقع پیاده شدن حتما یه تیکه می یومدم ولی حیف که اونجا نشسته بود دیگه...
خیلی خوش گذشت واقعا...امیدوارم امروز به شمام خوش گذشته باشه من که مطمئنن تا شب شارژ خواهم بود...
بدرود...

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 14:39 توسط Selena Star| |











نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 16:22 توسط Selena Star| |

درود...
خب اممممم این عکسا،عکسایی هستن از سوختن خاطراتم...
امروز دفترچه ی خاطراتمو که تموم اتفاقات روزانه مو،تموم خوشی هامو،تموم ناخوشی هامو،تموم بدبختی هامو،تموم جوگیری هامو،خاطرات تموم لحظات غم و شادیمو که توش بود،پاره کردم و سوزوندم...
می پرسین دیوونه شدم نه؟!
خب باید بگم:نه!!!من سالمم ولی تا وقتی بود،حس می کردم هر لحظه ممکنه یکی بشینه پاش و بخونتش...اون موقع بود که هم قضاوت می کرد،هم تموم زندگیم می افتاد دستش!!!
وقتی نمی تونم خاطراتمو واسه خودم نگه دارم،همون بهتر که خاطره ای نداشته باشم...
چرا که تموم خاطراتم تو مغز و قلبم هک شدن و دیگه نیازی نیست تک تک شونو رو کاغذ بیارم...
مث من باشید،بی تفاوت ولی سنگ دل،نه!!!
سوخت،تموم شد،راحت شدم،دیگه خاطره ای رو کاغذ ندارم،دیگه همه ی خاطراتم مال خودمه،تو ذهنم،تو دلم،تو چهره م...

http://www.4shared.com/photo/gL4ipNQL/20100525020.html

http://www.4shared.com/photo/aeN23cMF/20100525021.html

http://www.4shared.com/photo/xgeChAVt/20100525022.html

http://www.4shared.com/photo/M5DpKm86/20100525023.html

http://www.4shared.com/photo/D068ZNNU/20100525024.html

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 20:11 توسط Selena Star| |

درود...
خوبین جون شوما؟!
هممممممممممممممممممم منم خوبم اِی می گذرونیم...
می گما تصور کنید این لحظاتُ بعد بگین خوبن یا نه؟!
حالا چون من می گم خوبن،با چقد خوبه شروع می کنمشون...
چقد خوبه تو هوای خنک پائیزی زیر یه درخت خرمالو کنار یه دوست خوب(من رومینا رو تصور می کنم شما بوی فرنداتونو جاش بذارین)بشینی و غروب خورشیدُ تماشا کنی که مث یه پرتقال خونی کم کم،آروم آروم داره می ره پشت کوه ها...همون جایی که هیچ وقت نمی بینیمش(آی کیو مگه نمی گن زمین گرده،خب هر چقد بری،به تهش نمی رسی دیه!!!)بعد تصور کنید همون دوستتون،تو همون لحظه،یه پرتقال بهتون تعارف کنه...شمام عین چی بهش حمله ور شین!!!
پ.ن:سوز به دلتون پرتقالی که رومینا به من بده لااقل مطمئنّم سمّی نیس ولی واسه شماها اعتمادی نی!!!پسرن دیگه!!!
تصور کردین؟!
خب دیگه حالا از خواب و خیال بیاین بیرون و ابرارُ بزنین کنار...
خوشبختی تو حیاط خونه ی ماس ولی تو باغچه ی همسایه دنبالش می گردیم(شایدم بالعکس یعنی مثلا:خوشبختی تو باغچه ی خونه ی ماس ولی تو حیاط همسایه دنبالش می گردیم)
تا درودی دیگر،بدرود...
راستی تولّد پریا جون هم مبارک
ایشالله شنبه از خجالتشون درمیایم(قول یه رقص مشدی می دما)

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 17:53 توسط Selena Star| |

دوباره درود
امروز به یه نتیجه ی جالب رسیدم درمورد علاقه مندی هام(صرفا راجع به فوتباله خیالتون تخت)...
خب ببینید من هم طرفدار استقلالم،هم طرفدار بارسلونا و هم طرفدار تراختور...
خب اونوقت یه همچین چیزی به دست میاد:
تراختور+استقلال==>بارسلونا(از لحاظ توانمندی)
قرمز   +   آبی    ==>آبی اناری
همین دیگه...
راستی امروز سوت نزدم و از اونجا که عادت کردم با سوتیدنام(همون سوت زدن هام)مخ پریسا رو بخورم،عشقم کشید(به قول سمیّه)یه چنتا سوت این جا بزنم و یه کم خالی شم...
تحویل بگیر پریسا جان==>
























۲۴تا ردیف گذاشتم به افتخار ۲۴ شر
هوووووووووووووووووووووووووووووووووف چقد سخته آدم نتونه احساساتشو با لباش بروز بده...
اَی آدمای منحرف...
منظورم همون سوتیدن بود...
خوش باشید و پرتقال خوردن رو هم فرا گربه نکنید
بدرود...

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 17:14 توسط Selena Star| |

درود
تو این پست می خوام به چنتا نکتهاشاره کنم...همه رو با هم می خوام بگم(صرفه جویی در پست)
اولیش این که چن روز پیش تولد شیبا بود و من تازه یادم افتاده وبو آپ کنم واسه همین امروز اومدم بهش تبریک بگم...تولّدت مبارک پاستیل ۲/۲
دومیش این که می خواستم بگم سیماااااااااااااااااااااااااااااااااااا خئـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوست دارم...حس می کنم تنها کسی هستی که کاملا می تونه درکم کنه...خیلی خیلی می دوستمت
پ.ن:دوستان جوگیر نشینا شمارم می دوستیم
و در آخر باید بگم:پیشاپیش عیدتون مبارک...
راستی بروبچ دعا کنین چهارشنبه رو هم تعطیل باشیم
من اصن اصاب مصاب مدرسه پدرسه ندارم...می خوام بشینم یه گوشه پرتقال بخورم...
همین دیگه...
تا درودی دیگر بدرود...
نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 16:23 توسط Selena Star| |

درود دوستای گلم...
چن روز پیش این داستانو تو سمپاد سیتی خوندم فوق العاده بود...
واسه شمام می ذارم و تاکید می کنم:حتماً بخونید...
عروسک عشق...
دوس پسري دارم كه با خودم بزرگ شده. اسمش جِينه.
هميشه بهش به عنوان يه دوست نگا مي كردم تا پارسال كه از طرف كلوب مدرسه به يه سفر رفتيم. اونجا فهميدم كه عاشقش هستم.
قبل از اينكه سفر تموم بشه، گام هايي رو برداشتم و به عشقم اعتراف كردم.
و خيلي زود ما يه جفت عاشق شديم، اما هم ديگه رو به روش هاي متفاوتي دوس داشتيم.
من هميشه تنها به اون توجّه مي كردم، اما براي اون، دخترهاي خيلي زيادي وجود داشت. براي من،
اون تنها شخص بود، اما براي اون، شايد من تنها يك دختر ديگه بودم...
پرسيدم: جين، مي خواي بريم يه فيلم ببينيم؟
- من نمي تونم
- درحالي كه نااميدي گريبان گيرم شده بود: چرا؟ بايد توخونه بموني درس بخوني؟
- نه دارم ميرم يكي از دوستامُ ببينم.
هميشه همين جوري بود.
اون دخترها رو در حضور من ملاقات مي كرد، جوري كه اصلا اتفاقي نيفتاده.
برا اون، من فقط يه دوس دختر بودم. واژه "عشق" فقط از دهان من بيرون ميومد.
تا اونجايي كه من مي شناختمش،هيچ وقت ازش يه "دوستت دارم" نشنيدم.
سالگرد آشنايي و از اين جور چيزها هم كه قربونش برم......
از روز اول چيزي نگفت و اين كار رو ادامه داد، 100 روز....200روز...
هر روز، قبل از اينكه از هم خداحافظي كنيم، تنها يه عروسك مي داد به دستم، هر روز
بدون هيچ وقفه اي. من نميدونم چرا...
بعد يه روز:
من: اوووم، جين، من ....
جين: چي ...لفتش نده، فقط بگو....
من: دوستتدارم.
جين: ....تو....اووم، فقط اين عروسك رو بگير و برو خونه.
و اينگونه بود كه اون اين دو كلمه (دوستت دارم) من رو نشنيده گرفت و عروسك رو به
دستم داد.
بعد اون ناپديد شد، مثل اين كه داشت فرار مي كرد.
عروسك هايي كه هر روز ازش مي گرفتم، يكي يكي اطاقم رو پر كردند. اونها خيلي زياد بودند...
بعد روز تولد 15 سالگي م شد. من صب زود بيدار شدم، روياي يه مهماني رو با اون
داشتم، خودم رو توي اطاقم حبس كردم، منتظر تلفنش.
اما.... نهار گذشت، شام تموم شد... و خيلي زود آسمون تاريك شد... اون باز هم زنگ نزد.
خسته شدم بس كه به تلفن نگا كردم. بعد حوالي ساعت 2 صبح، يكدفعه اون زنگ زد و منو از خواب پروند. بهم گفت بيا از خونه بيرون. بازهم احساس شور و شوق داشتم و با خوشحالي پريدم بيرون.
من: جين...
جين:اين رو بگير...
دوباره يك عروسك كوچيك داد به من
من: اين چيه ديگه؟
جين: ديروز يادم رفت اين رو بهت بدم، حالا دارم ميدم. ميرم خونه، خدافس.
من: يه لحظه وايسا. ميدوني امروز چه روزيه؟
جين: امروز؟هان؟
خيلي عصباني شدم، با خودم فكر كردم حتي تولد من رو هم بياد نمي آره.
اون دوباره برگشت و به راهش ادامه داد، انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده. دوباره داد زدم
"وايسا"...
جين: چيزي مي خواي بگي؟
من: بهم بگو، بگو دوستمداري...
جين: چي؟!
من: بهم بگو.
تمام احساساتم نسبت به اون رو بروز دادم. اما اون فقط چند واژه يخ گفت و رفت. " من
نمي خوام بگم....كه كسي رو خيلي راحت دوس دارم، اگر تو دوس نداري اين رو بشنوي،
پس برو و يكي ديگه رو پيدا كن."
بعد از اون روز، خودم رو توي خونه زندوني كردم و فقط گريه كردم و گريه كردم.
اون به من زنگ نزد، اگر چه من منتظرش بودم.
اون فقط هر روز صبح، بيرون ازخونه به دادن عروسك هاي كوچولوش ادامه داد.
و اينجوري بود كه اطاقم پر شد ازاون عروسك ها...
بعد از يه ماه، خودم رو جمع و جور كردم و رفتم به مدرسه.
اماآنچه كه دردم رو بيشتر كرد اين بود كه...
اونو تو خيابون ديدمش...با يه دختر ديگه...لبخندي بر لب داشت،لبخندي كه هيچوقت به من نشون نداده بود...
در عين حال عروسكي هم در دست داشت...
سريعا به خونه برگشتم و به عروسك هاي توي اطاقم نگاه كردم، و اشكهام سرازير شد...
چرا اين ها رو به من داده؟!
اين عروسك ها رواحتمالا از دخترهاي ديگه گرفته...
با عصبانيت،عروسك ها رو پخش و پلا كردم.
 بعدناگهان تلفن زنگ زد. اون بود.
بهم گفت بيا بيرون توي ايستاه اتوبوس كنارخونه.
سعي كردم خودم رو آروم كنم و قدم زنان رفتم اونجا.
به خودم يادآوري كردم كه مي خوام فراموشش كنم، كه ...داره تموم ميشه.
بعد اون به طرفم اومد با يه عروسك خيلي بزرگ.
جين: جو، فكر مي كردم دلخوري، واقعا اومدي؟
نمي تونستم خشمم رو كنترل كنم، طوري رفتار مي كردم كه انگار اتفاقي نيفتاده و هي اين طرف و اون طرف رو نگاه مي كردم.
خيلي زود، اون عروسك رو مثل هميشه داد به دستم...
من: بهش احتياج ندارم.
جين: چي؟!چرا؟!
عروسك رو از دستش چنگ زدمو پرتش كردم توي خيابون.
من: به اين عروسك نيازي ندارم، ديگه بهش نيازي ندارم!! ديگه هم نمي خوام كسي مثل
تورو ببينم!
هر چي تو دلم بود بيرون ريختم. امابرخلاف هميشه، چشماش شروع به لرزش كرد.
"متاسفم"
اون خيلي كوتاه معذرت خواهي كرد.
بعد رفت توي خيابون به سمت عروسك...
من: تو احمقي! چرا برميداريش؟! بندازش دور!!!
اما اون توجهي نكرد و رفت تا عروسك رو برداره. بعد...
هونگ...هونگ...
با يك هونگ بلند، يك كاميون بزرگ داشت مي رفت به طرفش.
من داد زدم..."جين، بجنب! برو كنار!"
اما اون صدامو نشنيد، خم شد تاعروسك رو برداره.
"جين، برو كنار!"
هونگ...!!
"بوم!" صداي وحشتناكي بود.
اينجوري بود كه اون از پيشم رفت.
اينجوري از پيشم رفت بدون اينكه حتي چشماش رو بازكنه تا يه كلمه بگه.
بعد از اون روز، من بايد با اين احساس عذاب وجدان و غم از دست دادن اون زندگي رو
بگذرونم...
و بعد از گذشت دو ماه مثل ديوونه ها...عروسك ها رو پرت كردم.
اونها تنها هدايايي بودند كه از روز اول عشقمون برام گذاشته بود.
يادم اومد روزهايي رو كه با اون گذرانده بودم و شروع به شمارش روزها كردم...از زماني كه عاشق شده
بوديم.
"يك...دو...سه..."
اينجوري بود كه شروع به شمارش عروسك هاكردم...
"چهارصدو هشتاد و چهار...چهارصدو هشتاد و پنج..."
با 485 تموم شد.
دوباره شروع به گريه كردم، با عروسكي زير بغلم. محكم توي بغلم فشارش دادم،بعد يكدفعه...
"دوستت دارم..."
عروسك رو انداختم، شوكه شدم.
"دو.....س....تت....دارم..؟؟"
عروسك رو بلند كردم و شكمش رو دوباره فشاردادم.
"دوستت دارم..."
"دوستت دارم..."
نميتونه درست باشه! شكم همه عروسك ها رو كه يه گوشه تلنبار شده بودن فشار دادم.
"دوستت دارم..."
"دوستت دارم..."
"دوستت دارم..."
اين دوستت دارم ها پشت سر هم تكرار مي شدند.
چرا من اين رو نفهميده بودم...
هميشه دلش با من بود.
چرا من نفهميدم كه اون منو اينقد دوس داشت؟!
عروسكي رو كه زيرتختخوابم گذاشته بودم رو ورداشتم، اون همون آخريه بود، هموني كه توي خيابون افتاد.
لكه خوني روي اون بود. صدايي ازاون بيرون اومد، صدايي كه خيلي دلم براش تنگ شده
بود...
"جو...ميدوني امروز چه روزيه؟ ما 486 روزه كه عاشق هميم. ميدوني 486 چيه؟ من نمي
تونستم بگم دوستت دارم...اوم...چون خيلي خجالتي بودم...اگه من رو ببخشي و اين عروسك
روبگيري، تا آخر عمرم ...هرروز...ميگم دوستت دارم"
اشكهام مثل سيل جاري شد. چرا؟چرا؟ از خدا پرسيدم، چرا اين رو من الان متوجه شدم؟
اون نميتونه با من باشه، اما من رو تا آخرين دقيقه دوست داشت.
پایان...
خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی از این داستان خوشم اومد...
چرا؟!چرا؟!چرا؟ 



 

نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 20:8 توسط Selena Star| |

درود
یه خبر خوش:شنیدین که نسل مردان در حال انقراضه؟!
خدایا نگیر این خبرُ از ما
نظرتون چیه بچه ها؟!
کی می خواد شر این موجودات سریع تر از روی زمین کنده بشه؟!
وای یعنی چه حالی بکنن نسل بعدی

منتظر کل کل هاتون هستم

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 17:37 توسط Selena Star| |

درود
دلمان بسی تنگیده بود گفتم یه آپی چیزی بکنم از دلتنگی در بیام
پ.ن:فقط جون من جریانو نپرسینا
هر کی دلش تنگیده اون پائین یه چیزی هست به نام نظر که معادلش می شه همون دلتنگی(تو فرهنگ لغت ما نظر معنی نداره)روش کلیک کنه و ...
منتظرماااااااااا
تو کرج هم دل آسمون گرفته...یه جوری اشک می ریزه که قابل توصیف نیس!!!
خوش به حال اسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی توجه نمی کنه از کسی خجالت نمی کشه می باره و می باره و اینقدر می باره تا آبی شه ‌آفتابی شه کاش!کاش می شد مثل آسمون بود کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی بعدش هم انگار نه انگار!
پ.ن:این امضای خواهرم فلرا بود...دوست دارم خواهری چون همیشه حرف دلمو می زنی...

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 12:24 توسط Selena Star| |

دخترا به پنج گروه اصلی تقسیم میشن :
گروه اول دخترائی هستند که پسرا رو بدبخت میکنن!
گروه دوم دخترایی هستند که اشک پسرا رو در میارن!
گروه سوم دخترائی هستند که جون پسرا رو به لبشون میرسونن!
گروه چهارم دخترائی هستند که کاری میکنن پسرا روزی ۱۸ بار آرزوی مرگ کنن!
گروه ۵ دخترائی هستند که به اشتباه فکر میکنن جزوهیچکدوم از گروههای بالا نیستن !!!


نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت 14:4 توسط Selena Star| |

سالگرد ازدواج
1) زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
*********************************************************
روز زن
1)زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

*********************************************************
روز مرد
1) زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)

*********************************************************
40 روز بعد از تولد بچه
1) زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)

*********************************************************
40 سال بعد
1)زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم

*********************************************************
2 ثانیه قبل از مرگ
1) زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه

*********************************************************
وصیت نامه
1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید

*********************************************************
اون دنیا
1)زن : خطاب به فرشته مسئول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من(و سرانجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

ای کارد بخوره تو اون شکم بی احساست
 

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 0:29 توسط Selena Star| |

درود
دوستان به خاطر آپ دیر دیرم معذرت می خوام حال ندارم
امروز این مطلب رو خوندم خیلی واسم جالب بود گفتم واسه شمام بذارم...
این یه داستان واقعیه که توی مشهد اتفاق افتاده
راننده تاکسی در خیابان مشغول کار روزانه خود بوده که ناگهان مردی را به عنوان مسافر سوار می کند
مردی که در صندلی عقب نشسته بعد از مدتی از راه افتادن ماشین  از راننده  سوال می کنه که ایا اورا می شناسد یا خیر اما راننده نگاهی می کند و می گوید  خیر شما را نمی شناسم اندکی بعد دوباره همان سوال را تکرار میکنه که ایا  من را می شناسی !!!!!!!!
بعد پاسخ مشخص هست که نه نمی شناسم
این سوال چندی ن بار تکرار میشود  و راننده بر جواب خود پافشاری می کند که شما را نمی شناسم
اما مسافر ول کن ماجرا نمیشود و هر چند دقیقا یک بار سوال را تکرار می کند  تا جای که راننده عصبانی شده و می گوید به خداشما را نمیشناسم دست از سر ما  بردار خودت را معرفی کن
مسافر در جواب عجیب ترین پاسخ را به او می دهد (من عزرائیل هستم)
راننده که خندان  حرف های مسافر را جدی نمی گیرد ناگهان مسافر دیگری را در مسیر خود سوار می کند
خانومی در صندلی جلوی ماشین می نشیند
اتومبیل راه می افتد و دوباره مسافری که عقب نشسته خطاب به راننده می گوید پس هنوز باورت نشده هان !!!
راننده درجواب می گوید جک باهالی گفتی مارا خنداندی در همین هنگام خانوم رو  به راننده می گوید اقا با کی حرف میزنی !!!!!!!!!!!
راننده ناگهان مو به تنش سیخ شده و از ماشین فرار می کند و فریاد زنان  ماشین را ترک می کند به هوای اینکه واقعا ازرایل به سراغش امده
با فرار کردن راننده مسافری که در صندلی عقب نشسته بود خوشحال خندان پشت  فرمان نشسته و به همراه مسافر غلابی زن که همدست وی بوده ماشین را سرقت می  کنند...

نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت 9:4 توسط Selena Star| |

روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند...خسته تر و کسل تر از همیشه...
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 19:32 توسط Selena Star| |

یک پسر خوب هنوز امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمی دهد
یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه می شود"مشتری گرامی دسترسی شما به این سایت مقدور نمی باشد"   
يه پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم چشماش مثه چراغهای فولکس نمی زنه بیرون
یه پسر خوب روزی چند بار به سازندگان یاهو مسنجر لعنت می فرسته
یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متریِ هیچ خانمی نمی شینه
یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمی ده
یه پسر خوب هیچ وقت پای تلفن از این کلمات استفاده نمیکنه:"ساعت چند"؟ "کی میای؟" "کجا؟" "دیر نکنی ها"
یه پسر خوب زمانی که کسی می خواهد از عرض خیابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نمی کند
یه پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده می بیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید
یک پسر خوب که ژیان سوار می شود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمی کشد
یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر را متر نمی کند
یک پسر خوب دکمه های پیراهنش را از یک متر زیر ناف تا زیر چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم می کند
یک پسر خوب به محض دیدن دختر همسایه رنگش لبویی شده و چشمش را به آسفالت می دزود
یک پسر خوب روزی 10بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسایه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نمی کند
یک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد یساری نخوانده وبرای همسایگان آلودگی صوتی ایجاد نمی کند
یک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نمی کند
یک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار می کند و به هر کس که می رسد نمی گوید که بجای اصغر به او رامتین و آرش و ... بگویند
یک پسر خوب در اثر دیدن افراد غرب زده جو گیر نشده و لحاف کرسیه قرمز خال خال یشمی را به پیراهن تبدیل نکرده و سر زانو خود را جر نمی دهد  
یک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به 12 ماه دهانش بوی تلفن نمی دهد
یک پسر خوب هر صدایی از قبیل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و يک متر به بالا نمی پرد
یک پسر خوب برای بیرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوی آئینه نایستاده و بزک نمی کند
یک پسر خوب تنها جوکهایی را بیان می کند که مورد تائید 1)وزارت ارشاد اسلامی 2)وزارت بهداشت 3)وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و ... باشد
یک پسر خوب در جشنهای فامیلی جو گیر نشده و نمی رقصد تا آبروی کل خاندان را بر باد دهد
یک پسر خوب هر زمان که عشقش کشید با زیر شلواری کردی چین پیلیسه دار و یا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمی پرد.
یه پسر خوب تا به حال مشاهده نشده...

 

نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390ساعت 16:58 توسط Selena Star| |

اینم پَ ن پَ های من...
کم گذاشتم که حوصلتون سر نره...
*******************************************************
تو خیابون داشتیم را می رفتیم ... دوتا گربه داشتند جفت گیری میکردن ...
دوستم پرسید... وااااا دارن جفت گیری میکنن ؟!
پَ نه پَ پدر پیرشو کول کرده داره میبره دکتر
*********************************************************
هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم ...
آمپولارو دادم به پرستاره ...میگه آمپول بزنم؟
پَ نه پَ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!
*********************************************************
دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم ...
اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟
پَ نه پَ دارم فوتبال دستی بازی میکنم

*********************************************************
به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون اتیش زده...
میگه سوخت؟!
پَ نه پَ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !
*********************************************************
دارم فیلم میبینم ... زنه توش بیکینی پوشیده...
مامانم اومده میگه فیلم خارجیه؟
پَ نه پَ مختار نامست یه چند قسمتش تو سواحل انتالیا فیلمبرداری شده !
*********************************************************
رفتم مرغ سوخاری بخرم یارو میگه همین‌جوری میبری؟
پَ نه پَ یه شرت پاش کن جلو مهمونا خجالت نکشه
*********************************************************
جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم ...
یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟؟
پَ نه پَ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!
*********************************************************
سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟
میگه اذییتتون میکنه؟!
پَ نه پَ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!  
*********************************************************
رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر...
میگه شمام دستشویی داری؟
پَ نه پَ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!
*********************************************************

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 14:5 توسط Selena Star| |

اینم به عشق تیم محبوبم استقلال

آبي يعني غرق در خوشحاليم

عشق ميورزم که استقلاليم

آبي يعني آسماني بر سرم

سرخ يعني نقشهاي قاليم

گر سرم را از تنم سازي جدا

باز ميگويم که استقلاليم



نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 13:4 توسط Selena Star| |

دوباره درود...
ولله آخرین مهلت مسابقه ۳۱ تیرماه بود که آخرشم نفهمیدیم چی شد...
ولی به هر حال این وب باید آپ شه پس از این به بعد مطالب دیگه ای هم می ذارم و کاری ام به مسابقه پسابقه ندارم...
خب من دیگه برم از این ور و اونور مطلب بدزدم...
فعلا بدرود...

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 13:16 توسط Selena Star| |

اینم یکی دیگه از نوشته های خودم:
زندگی همین لحظه هاست...لجظه های با هم بودن...کنار خانواده...کنار دوستان...
لحظه های غم و شادی...لحظه های خوش و ناخوشی...لحظه ای سالم...لحظه ای بیمار...
لحظه ای شاد...لحظه ای غمگین...لحظه ای خندان...چند لحظه بعد گریان...
چه زیباست لحظاتی که با شادی و خنده می گذرد و چه تلخ است لحظاتی که غمگین و ناراحتیم...
لحظه ای خوشحالیم...امّا...امّا ای کاش می توانستیم این لحظه را حفظ کنیم.اقسوس که نمی توانیم...مثل چرخه ی طبیعت می ماند...بهتر است بگوییم چرخه ی لحظات...
انگار چرخه ی لحظات این گونه است.بعد از هر لبخند،گریه ای نشسته است.بعد از هر خوشی یک ناخوشی و بعد از هر پیروزی یک شکست...
بزرگی می گوید:"قوانین را بشناس تا بتوانی آن ها را بشکنی"امّا انگار این چرخه هیچ قانونی برای شکستن ندارد...بی قاعده و بی قانون...
پس ما چیکار باید بکنیم؟کی می توانیم این چرخه را متوقّف کنیم؟کی می توانیم همیشه بخندیم؟کی می توانیم همیشه پیروز باشیم؟جواب،هیچ وقت است...
امّا نباید ناامید بود...انسان موجودی ست که می تواند بر هر چیزی غلبه کند،حتّی اگر آن چیز،چرخه ی لحظات باشد...

" هرگاه بتوانیم پس از شکست لبخند بزنیم،شجاع خواهیم بود. "

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 12:53 توسط Selena Star| |

دروووووووووووووووود...
اینی که این پایین می بینین،انشایی هستش که چند ماهه پیش(اردیبهشت ماه)نوشتم...بچّه ها که خیلی خوششون اومد...خودمم خیلی دوسش دارم...امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...
دیشب در خواب دیدم که به آرزویم رسیده ام.پرنده ای بودم.بال و پری داشتم.چه صدای خوش آهنگی!!!باورم نمی شد...می توانستم پرواز کنم و به هرجا که دلم خواست بروم.تا 10 شمردم تا توانستم بر هیجانم غلبه کنم.نمی دانستم از کدام سمت باید بروم.شمال یا جنوب؟شرق یا غرب؟
با تمام هیجانی که داشتم به راه افتادم.از بالا منظره ی جالبی را نظاره گر بودم تا این که...
به پرواز عادت نداشتم.خسته شده بودم.تا این که تصمیم گرفتم روی نقطه ای برای استراحت بنشینم.
_:آری مکان مناسبی است.می نشینم.
آنقدر خسته بودم که همان جا خوابم برد.
با صدای پرنده های دیگر ازجا برخاستم.چه می دیدم؟قفس...نه یکی نه دوتا یک کامیون قفس...
درون هریک پرنده ای کز کرده بود.خود را به در قفس کوبیدم.امّا فایده ای نداشت.شب شد...
هنوز نمی توانستم باور کنم.مردی با کیسه اس گندم در دست،در قفس ها را یکی یکی باز و بسته می کند و به پرنده ها غذا می دهد...خودش است...این همان لحظه است...لحظه ی فرار...
به محض این که در قفس را باز کرد،پا به فرار گذاشتم.
خیلی خوشحالم...روی آنتنی نشسته و به مردم نگاه می کنم...
این دیگر صدای چیست؟میییییییییییییییییییییییییییو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گربه ای سیاه در کمین نشسته است.می خواهم فرار کنم امّا نمی توانم...انگار همه چیز دست به دست هم داده اند تا شام امشب این گربه باشم.
بال هایم به پرواز درنمی آیند.مجبورم بدوم.من می توانم!!!!!!!!!!!!!!
توانستم از دستش فرار کنم...
نمی دانم اینجا کجاست؟امّا جای باصفایی است...بچّه ها فوتبال بازی می کنند و من هم به تماشایشان نشسته ام...
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سنگی از پشت سر به بالم برخورد کرد.آخر این چه کاریست؟
دوباره فرار..................فرار.....................فرار......................فرار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکر کنم از آرزویم پشیمانم...زندگی یک پرنده سخت تر از آنی بود که من فکر می کردم...
این را نمی فهمیم تا وقتی که خود نیز یک پرنده باشیم...

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 12:50 توسط Selena Star| |